تبليغاتX
زمین فقط یه نقطه است
نوشتن گاهی شبیه مشت به دیوار کوبیدنه،دردت میاد و احمقانه است،اما آروم میشی
 چه زود می گذره...
وای پاییزم داره به آخر می رسه..... یلدام نزدیکه.....

چشم به هم بذاریم یه برگ دیگم از دفتر عمرمون ورق می خوره به همین سادگی... راستی یعنی این دفتر چند برگه؟!!!!

دیشب دوستم می گفت هرچی جلوتر می ریم سالها زودتر می گذره .... گفتم آره قدیما انگار هر یه سال  دو سال طول می کشید اما راستش  انگار سوراخ ساعت شنی زمان گشاد شده..... کسی بلد نیست درستش کنه؟!!!!

|+| نوشته شده توسط 0101010 در یکشنبه 25 آذر1386  |
 آه ه ه ه ه ه
دنیای عجیبیه نمی دونم قراره چی بهم ثابت شه. کسی رو می خوام که نه اوضاش راضیم می کنه ، نه گذشتش، نه بعضی از رفتاراش ، نه .............

اما حقیقیتی هست:

                        اون خوبه و من دوستش دارم!!!!

 

|+| نوشته شده توسط 0101010 در چهارشنبه 21 آذر1386  |
 باز نقطه سر خط

 دلم گرفتهههههه عجیب از این یه تیکه ای از خدا که به من رسیده خستم از این گل شکل گرفته  حتی از این هویت از انسان بودن از اینگونه بودن

خستم حتی از نوشتن خستم از گلایه خستم از این مسیر دوار ازاین دور زدن و رسیدن به نقطه  شروع و بعد مدار بعد و تکرار همون مسیر اما اینبار کندتر و طولانی تر و دوباره از نو در نقطه شروع کمی دورتر و کمی بالاتر...نمی فهمم گذران این سالها منو بالاتر برده یا دورتر برده؟؟!!!!....حتما مشکل از نوع نگاهمه به قول سهراب: :چشمهارا باید شست جور دیگر باید دید" .اما کاش اینم  می گفت با چی و چطور؟!!!.

عیب نداره بزرگ می شم یادم می ره.... می دونم  شاید همین فردا باز پر از شکرو شادی باشم....

یاد حرف یکی از همکلاسیهای دبستانم  افتادم قیافش و اسمش و خودش حتی  یادم نیست فقط یادمه خیلی دلش می خواست با هم دوست باشیم اما من خیلی بهش علاقه نداشتم من اون سال جدید به اون مدرسه رفته بودم و تقریبا همه دوستای خودشونو داشتن اما یه همکلاسیه دیگه ای بود که می خواستم با اون دوست شم اون خیلی پررنگ و موفق  بود و البته بالاخره  باهاش دوست شدم و اتفاقا خیلیم صمیمی شدیم اما اونی که نه اسمش یادمه نه قیافش یه روز توی راه مدرسه که یادمه کجاش بود بهم رسید و کمی که حرف زدیم از اون دوستمم گفتیم اما اون بهم یه جمله گفت : حسود هرگز نیاسود.. چرا اینو گفت؟؟؟؟.... من فکر می کردم باید اینو به خودش بگه نه من !!!! و تعجب کردم  ... باقیش یادم نیست اما این جمله و تعجبش هنو یادمه شاید واسه بی ربطیش شایدم.........  و گاهی این سوالو از خودم می پرسم واقعا حسودم من ؟؟!!!! و دلیل این همه ناآرومی اینه ...... فکر می کنم هرگز تو زندگیم حسود نبودم متاسفانه شخصیتم لطیف تر و مهربون تر از اونه که بخوام حسود باشم و واسه دیگری بد بخوام اما غبطه چرا زیاد خوردم اما نه به کل  یه آدم شاید فقط به بعضی از داشته هاش..... هیچ شمسی یا هیچ مرادی نبوده ......  حسادت من به یه روح اهورایی که دیگه  حتی به وجودش شک می کنم انگارهرگز کمالی نبوده و یا  شاید دیگه نیست، انگار توانایی انسان ناچیز شده واسه رسیدن بهش..... اگه بفهمی و مراعات کنی جا می مونی اگه خودخواهی کنی و بگذری تناقضه.......... بی خیالللللللللللللللللل امروز بد دمقم ، دستم به ازل می رسید می کشتمش تا ابدی نباشه ......

راستی  دیشب خواب همون همکلاسیمو دیدم که بعدا باهاش دوست شدم.... یه دوره ای خیلی باهم صمیمی شدیم  تا راهنمایی این دوستی بود اما اینکه کلاس بندیها بر اساس فامیلی بود باعث شد تو کلاسهای جدا باشیم دبیرستانم که اون رفت تیز هوشان و..... دیگه دور شدیم.... بعدها یه بار اومد خونمون با یه دست گل همنام خودش........ چند سال بعدم من براش یه نامه دادم  اونم برام یه کارت تبریک عید فرستاده بود...بعدم یه بار تلفنی  با هاش حرف زدم اون موقع من دانشجوی سال آخر لیسانس بودم و اون فکر کنم فوق...خیلی صمیمی برخورد نکرد.یا شاید من اینجور حس کردم و بعد دیگه خبری نبود، تا دیشب که یادش اومد تو خوابم نیدونم چرا.... تو اینترنت دنبال اسمش گشتم به چندتا وبلاگ رسیدم فکر کنم کار خودشه شبیه خودش بود....اگه اون باشه قشنگ می نویسه و  به نظر میاد آدم موفقی شده ازدواج کرده احتمالا با همون فامیلشون که اون موقع هام کمی ازش می گفت ...خیلی خوب و خوشبخت بود... اما باز ته دل اونم گاهی یه چیزایی خالی می شه.از نوشته هاش معلوم بود.... نمی دونم به بعضی از چیزاش غبطه خوردم حتی شاید همین دلیل پر رنگی شد که بنویسم اما اما اما   ...............

بی خیال سوت بزن.....

|+| نوشته شده توسط 0101010 در سه شنبه 20 آذر1386  |
 
 
بالا